http://i18.tinypic.com/2rqfyns.gif
[IMG]http://i18.tinypic.com/2rqfyns.gif[/IMG]
<a href="http://tinypic.com" target="_blank"><img src="http://i18.tinypic.com/2rqfyns.gif" border="0" alt="Image and video hosting by TinyPic"></a>
اینجا قدس است
اگر این تعبیر استراتژیست دولت های غربی درست باشد که هست، «چیفتن های» قرن بیست و یکم لشکر استعماری آمریکا «فاکس نیوز» و «سی ان ان» هستند. با نگاهی به مدار 37 درجه رد شنی های آنها را در خیابان های قدس! خواهی دید.

و قدس نه آن قبله ی اول مسلمانان بلکه در غربی ترین نقطه پایتخت ام القرای مسلمین قرار دارد. اینجا غیرت در غربت غوطه می خورد و قدس در گمنامی، خون می گرید و افسوسی که هیچ رگه ای از انتفاضه ی ارزش ها در این نقطه از جغرافیای شیعه نمی بینی

شاید این ها پاچه های خود را تعمداً بالا زده اند تا از خون شهدا رنگی نشود و این نه از سر مُد است که از سر شادابی نسلی است که وجه المصالحة دموکراسی وارداتی شده اند.
باید برای ندیدن این ها چشم را بست و با چشم بسته راه رفت. تا مبادا متهم به خشونت شوی. جامعه دموکرات سالار اینها را می خواهد؛ مبادا برنجند

شهدا را هم به سر این معابر دعوت کرده ایم تا شاهد ثمرات انقلاب فرهنگی باشند تا به خود ببالند که دو دهه بعد از عروج آنها چگونه نسلی پرورش یافته؛ بعد از آن ها چگونه مراعات خون شهدا را می کنند.
شهدا ببینید بعد از شما ما چه کرده ایم!
اینجا تبعیدگاه شهیدان است...
نام: سید محمد جواد ذاکر طباطبایی مشهور به سید ذاکر
سال تولد : ۱۳۵۷ شهرستان خوی
سال وفات: ۱۶/۴/۱۳۸۵ بیمارستان میلاد تهران در سن ۲۸ سالگی
علت فوت : سرطان ریه و حنجره و از کار افتادن سلولهای مغزی بعد از ۴۰ روز کما
نقدی بر سکوت کور و ناجوانمردانهء صدا و سیما در قبال درگذشت سید ذاکر :
آقای ضرغامي; زمستان رفت و روسياهی به شما ماند !
رسانه ای که برای پفک نمکی و چیپس و لپ لپ و اشی مشی و لواشک فافا روزانه و شبانه و دقیقه ها تبلیغات میکند! خبر درگذشت سید ذاکر را هرگز پخش نمی کند !
فلان هنر پیشهء زمان طاغوت که حتی صحنه هایی از بازی او را نیز در کنار خانواده نمی توان تماشا کرد میمیرد . صدا و سیما با آب و تاب با پخش کلیپ و بیوگرافی و خاطرات و زیر نویس و رو نویس در شبکه های مختلف ملی ! خبر رسانی و تسلیت نمایی میکند !
بازیکن فوتبال یک تیم ردهء چندمی تصادف میکند و میمیرد . خبر مثل توپ در صدا و سیما میترکد! گزارش و مراسم و تجلیل و ترحیم است که پشت سر هم از سر و کول شبکه های مختلف تلویزیون بالا و پایین میرود .
اسحاق رابین میمیرد . شارون گور به گور میشود . تلویزیون جشنواره ای از خبر ها را به راه می اندازد .
گزارش لحظه به لحظهء مرگ دوست و دشمن است که از رسانهء ملی پخش می شود.
اما !
اما انگار از مدتها هماهنگی شده که سید جواد ذاکر نه دوست هست و نه دشمن و لابد هم نه آدم !
این را میدانستیم که سید ذاکر و حمید رضا علیمی سالیانی است که در صدا و سیما ممنوع الصدا و تصویر هستند تا فرصتی برای تبلیغ رافونه و شامپو عروسکی باشد !
وقتی سید جواد ذاکر قریب به چهل روز در بیمارستان کاشان و میلاد تهران بستری بود هیچ خبر و گزارش و اشاره وانعکاسی در سیمای ضرغامی نبود !
اما در عوض صدا و سیمای ملی(!!!) به اتفاق مدیر شبکهء 3 و دوربین و عوامل واحد سیار و مجریان و ... از کمر درد شخصی جواد خیابانی گزارشی ملی تهیه میکند!!!
حرفهایم را جمع و جور میکنم . در تمام مدتی که سید ذاکر در کما بود اخبار و شایعات ضد و نقیض هم کم نبود. انگار که ما رسانهء ملی نداشتیم !
حتی وقتی سید رفت مردم در کوچه و خیابان باید از هم میپرسیدند که سید مرده است یا نه !
به قول عبدالرضا هلالی آیا شان و منزلت سید ذاکر از پوپک گلدره کمتر بود !
در رثای ایت لله تبریزی
طبق اسناد تاریخی موجود، بیشترین ایام و سالهای خلافت و فرمانروایی مسلمانان، مربوط به حکام اهل سنت و یا سلاطین متمایل به آنها بوده است. اما با این حال وقتی پویایی و بالندگی، به عنوان دو شاخصه اصلی مکاتب فکری، ملاک مقایسه این دو مذهب قرار می گیرد به اعتقاد موافق و مخالف، تشیع پیشرو بوده و فرسنگ ها در تعالی و ترقی جلوتر از سایرین قرار دارد.
بنا به اعتقادات شیعه، رهبران اصلی و ناقلان حقیقی شریعت، امامان معصومی هستند که با دوری از خلل و نقصان، برنامه ای جامع و بدون نقص را برای آینده بشریت طراحی و ترسیم کرده اند و بايد دانست که همین موضوع، از عوامل اصلی پویایی و حیات دائمی تشیع است، اما عوامل دیگری را نیز نباید از دیده انصاف به دور داشته نسبت به آنها اغماض کرد.
وجود عالمان و متفکرانی چون شیخ صدوق، شیخ مفید، کلینی، محقق کرخی، سید بن طاووس، شیخ بهایی، ملاصدر،ا میرداماد، علامه مجلسی، شیخ انصاری، صاحب جواهر، کاشف الغطاء، میرزای شیرازی و ... بدون شک نبض اصلی حرکت شیعیان برای ادامه راه نشان داده شده، توسط اهل بیت عصمت و طهارت بوده است.
عالمانی امین وناقلانی حکیم، که در عین صداقت و امانت در حفظ و انتقال آنچه از معصوم رسیده است، نهایت تلاش خود را برای موشکافی و تعمق در متون و معارف اهل بیت، برای نیل به غایت واقعی پیامها و مفاهیم صادره از اهل بیت، به کار بسته و صدها هزار صفحه کتاب و مقاله در همین زمینه تالیف و به آیندگان هدیه دادند.
البته از این نکته نباید غافل بود که در هر زمان و حتی هر مکانی به فراخور حال بوده و هستند اشخاص و عالمانی که پیرو واقعی امامان معصوم و خلف صادقي برای پیشینیان خويش به شمار مي روند.
از جمله این عالمان ژرف اندیش و متفکران سترگ، که تمامی عمر خود را برای استعلای معنوی مذهب جعفری به کار بسته و دمی را از دست نداد، حضرت آیت الله العظمی میرزا جواد آقا تبریزی رحمه الله علیه بود که پس از سال ها تحصیل و تدریس و اقامت در نجف اشرف، با کوله باری مملو از علم و عمل راهی ایران شده و پس از آنکه سالها درقم رحل اقامت افکنده و سفره فیض خود را برای طالبان وتشنگان معارف ناب محمدي گسترده بود، چندي پيش، بر اثر عارضه قلبی به رحمت الهی پیوسته و دار فانی را وداع کرد.
خوشه چینی چند ساله آن مرحوم، از محضر اساتيد نامی حوزه، مانند آیت الله بروجردی، آیت الله شیرازی و آیت الله خویی و نيز جلب اعتماد ويژه استادان مبرز حوزه، از شاخصه هايی است که درکمتر کسی از عالمان معاصر دیده می شود. اما در این میان، قرابت علمی آن مرحوم، با مرحوم آیت الله خویی، ابهت خاصی را به شیوه علمی و نگارش فقهی و اصولی آن مرحوم بخشيده است. به طوري که همين ويژگي، در کنار دقت نظرهاي مخصوص به خود ايشان، پرجمعيت ترين درس فقه را که هر روزه در مسجد اعظم قم و با حضور قريب به چهار هزار نفر برگزار مي شد، نصيب ايشان کرده يود.
ماحصل تلاش و کوشش شبانه روزی آن مرحوم که بنا بر نقل نزدیکانشان، بیش از نيمي از شبانه روز را به مطالعه و تحقیق اختصاص داده بودند، تربیت هزاران شاگرد فاضل و محقق عالم، که اغلب از محققان نامی و فقهاي برجسته کشور به شمار ميروند، را سبب شده و موجب اين گرديده که ساليان سال حوزه هاي علميه، مديون زحمات شبانه روزي و ثمرات باقيه ايشان باشند.
اما در این میان نکته ای که بسیار مغفول مانده، حجب و حیای ذاتی آن مرحوم و نیز حساسیت ویژه اي است که نسبت به دوری از شهرت و تبعات ناشی از آن داشته اند. در عین اینکه از مرحوم آیت الله تبریزی، به عنوان آخرین حلقه اتصال به فقهای عظام شیعه و استوانه هاي تاثير گذار حوزه یاد می شد، بارهامشاهده می شد که با طلاب و دانشجویان حتی جوان و نورس، به مباحثه نشسته و سعی در اقناع طلبه هاي جوان، برای تمکین به نظریات خویش مي کردند. و هیچ گاه مرجعیت ومقام علمی و والای ایشان، مانع از آن نمی شد که تازه نفسها را رانده و خود را فراتر از دنیای پر هیاهو جنجالي آنها بدانند.
عشق به اهل بیت و خصوصا بی بی دو عالم فاطمه زهرا سلام الله علیها که بارها با راهپیمایی های پا برهنه خود در روز شهادت آن حضرت، عشق و ارادت خود را نسبت به آن حضرت نشان داده بودند، یکی از رموزی است که بدون شک، تمامی زندگی پربار آن مرحوم تحت تاثیر آن قرار گرفته و از آن نشات گرفته بود.
آری حال که آن بزرگوار از میان ما رخت بربسته است، به خوبی می توان معنی واقعی این حدیث را فهمید که اذا مات العالم ثلم فی الاسلام ثلمه لا یسدها شی چرا که خسارت جبران ناپذیری که با فقدان ایشان حوزه های علمی و مراکز آموزشی را فرا خواهد گرفت، به مرور و روز به روز بیشتر و بدتر از گذشته رخ نمایانده و احساس خواهد شد. به يقين آيندگان زماني شان و منزلت او را درک مي کنند، که او ديگر در ميان ما نيست.
سلام علیه یوم ولد و یوم یموت
سلام و درود خداوند بر او باد که جز در راه رضای حق گام برنداشته و به غیر از رضای او به چیز دیگری نیندیشید.
مرثیه
|
2. حاج محمود کریمی | ||||
| ردیف |
موضوع |
اجرا |
حجم |
زمان |
| 1 | شبايی که دلا رو غم می گيره | 508 | 0:07:45 | |
| 2 | حیدر، اول، آخر، دائم، حاکم، عالم ... | 467 | 0:03:44 | |
| 3 | منر (من اگر) از غم پریشانم علی گویم | 253 | 0:01:59 | |
|
مهدی اکبری | ||||
| ردیف |
موضوع |
اجرا |
حجم |
زمان |
| 1 | اینجا کجاست داداش من، دلم داره می گیره | 883 | 0:07:28 | |
|
3. حاج عبدالرضا هلالی | ||||
| ردیف |
موضوع |
اجرا |
حجم |
زمان |
| 1 | حیدر بابا ای شهریار عالم | 382 | 0:03:03 | |
یه نگاه کن
ديگه حالم از خيلی چيز ها بهم می خوره ...
یه نگاهی به اطراف بکن ... عینکی بدبینی را هم برداری ... و باز عینک واقع بینی را بزاری ...باز یه عده آدم دور خودت می بینی ... که همه در لباس گرگ هستند ... تا براشون خوب باشی باهات خوبند ... زمانی که بدرد شون نخوری سختی اش یک چنگال زدن است ...دلم از هرچی مدعی به هم می خوره ... دلم از هر چی رفیق بهم می خوره ... دلم از هرچي دوست بهم مي خوره ... دلم از مسج هاي دروغين محبت آميز 12شب به بعد به هم مي خوره ... دلم از هر چي رفيق جديد به هم مي خورد ... دلم از قيمت گزاري روي آدم ها به هم مي خورد ... پشيمانم به هركس كه محبت كردم پشيمانم ... پشيمانم به همه لبخند هايي كه زدم پشيمانم ... ولي ناميد نيستم ... نا اميد هم نمي شوم ... اين دنيا ارزش نا اميد شدن را ندارد ... اين دنيا با همه جاذبه هاش براي من حقير تر از آن است كه نا اميد بشم ... بايد ايستاد جنگيد ... اين دنيا نه ارزش آن را دارد كه براي تلخي هاش غصه بخوري ... نه براي شادي هاش شادي كني ... اين را مي دانم كه اين دنيا گذر گردون ... نه كسي مي تونه تا آخرش بالا ها باشه ...نه كسي مي تونه تا آخرش پايين ها باشه... مي خواهم ببينم آينده براي خيلي ها چه خواهد بود ... براي اونهايي كه ديگر نگاهاشون لبخنداشون همه وهمه بوي تعفن مي دهد ... خدا يا اين فرصت از من نگير ...
ای بابا
خدایا چه زمانه ای شده . . .
کسی دیگر چشم ندارد کس دیگر را ببیند ... همه کور خود و بینای مردم شده اند... سر تا پا گناه ما را گرفته است ... ولی ریز بین مردم شده ایم ... مگر من که هستم یا تو که هستی ... بسه دیگه ؛ به خودمان بیاییم ... بهترین قاضی خود ؛ وجدان خودمان است ... آیا ما اشتباه نکردیم ... آیا ما معصوم هستیم ... آیا تعداد معصومین از ۱۴ تن بیشتر شده است من خبر ندارم ... همه ما انسان هستیم ؛ اشتباه می کنیم ... مهم آن است که آن قدر آدم شده باشیم که به اشتباه خود اعتراف کنیم ... یه نیم نگاه به عقب ؛خیلی چیز ها را مشخص می کند ... تو که بودی ؛ الان چه هستی ... همیشه آدم های بزرگ زیر ذره بین هستند ... همیشه آدم های بزرگ امتحان بزرگ می شوند ... رضا هلالی در یک آزمون قرار گرفته است ... و عده ای از بچه حزب الهی نما(فقط از نظر چهره) بجای آنکه دنبال حقیقت باشند ... طبق معمول فرصت را مناسب دانستند تا حسادت های پنهان شان را هویدا سازند و تا می توانند وجه جاج رضا هلالی را تخریب کنند ... اين خدا نترسان بي خرد با اين كار سوژه خوبي به خدانشناسان بي ادب خارجي دادند ... امثال صور اسرافيل ها و همايون ها و ... كه ماه محرم كه فرا مي رسد چه توهين كه به ساحت مقدس شهداي كربلا نمي كنند ... توهيني كه هر بچه شيعه مسلمان وقتي كه بشنود نمي تواند آرام بماند ... حالا ما خودمان داريم به خاطر تصفيه حساب هاي شخصي سوژه بدست آن ها مي دهيم ... من براي شما ها متاسفم ... شما خدا نترسان بي خرد حزب الهي نما ... شما مشكلات داخلي مان را بر سر هر كوي بام جار مي زنيد ...بايد از شر شما به خدا پناه برد
آخه در قبال اینا ما چه کردیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بابات کو
تا به حال غصه دار و غمگین ندیده بودمش. همیشه دندان های صدفی سفید فاصله دارش از پس لبان خندانش دیده می شد. قرص روحیه بود! نه در تنگناها و بزبیاری ها کم می آورد و نه زیر آتش شدید و دیوانه وار دشمن. یک تنه می زد به قلب دشمن. به قول معروف خطر پیشش احساس خطر می کرد! اسمش قاسم بود. پدرش گردان دیگر بود. تره به تخمش می رود، قاسم به باباش. هر دو بشاش بودند و دل زنده. خبر شهادت دادن به برادر و دوستان شهید، با قاسم بود:
- سلام ابراهیم. حالت چطوره؟ دماغت چاقه؟ راستی ببینم تو چند تا داداش داری؟
- سه تا، چه طور مگه؟
- هیچی! از امروز دو تا داری. چون داداش بزرگت دیروز شهید شد!
- یا امام حسین!
به همین راحتی! تازه کلی هم شوخی و خنده به تنگ خبر می بست و با شنونده کاری می کرد که اصل ماجرا یادش برود هر چی بهش می گفتم که: «آخر مرد مؤمن این چطور خبر دادن است؟ نمی گویی یک هو طرف سکته می کند یا حالش بد می شود؟» می گفت: «دمت گرم. از کی تا حالا خبر شهادت شده خبر بد و ناگوار؟!»
- منظورم اینه که یک مقدمه چینی، چیزی...
- یعنی توقع داری یک ساعت لفتش بدم؟ که چی؟ برادر عزیزتر از جان! یعنی به طرف بگویم شما در جبهه برادر دارید؟ تا طرف بگوید چطور؟ بگویم: هیچی دل نگران نشو. راستش یک ترکش به انگشت کوچکه پای چپش خورده و کمی اوخ شده و كلی رطب و یابس ببافم و دلش را به هزار راه ببرم و بعد از دو ساعت فک تکاندن و مخ تیلیت کردن خبر شهادت بدهم؟ نه آقاجان این طرز کار من نیست. صلاح مملکت خویش خسروان دانند! من کارم را خوب فوت آبم.»
نرود میخ آهنین در سنگ! هیچ طور نمی شد بهش حالی کرد که... بگذریم. حال خودم معطل مانده بودم که به چه زبان و حسی سراغ قاسم بروم و قضیه را بهش بگویم. اول خواستم گردن دیگران بیندازم. اما همه متفق القول نظر دادند که تو – یعنی من – فرمانده ای وظیفه من است که این خبر را به قاسم بدهم.
قاسم را کنار شیر آب منبع پیدا کردم. نشسته و در طشت کف آلود به رخت چرکهایش چنگ می زد. نشستم کنارش. سلام علیکی و حال و احوالی و کمکش کردم. قاسم به چشمانم دقیق شد و بعد گفت: «غلط نکنم لبخند گرگ بی طمع نیست! باز از آن خبرها شده؟» جا خوردم.
- بابا تو دیگه کی هستی؟ از حرف نزده خبر داری. من که فکر می کنم تو علم غیب داری و حتی می دانی اسم گربه همسایه چیه؟
رفتیم و رخت ها را روی طناب میان دو چادر پهن کردیم. بعد رفتیم طرف رودخانه که نزدیک اردوگاه بود. قاسم کنار آب گفت: «من نوکر بنده کفشتم. قضیه را بگو، من ایکی ثانیه می روم و خبرش را می رسانم. مطمئن باش نمی گذارم یک قطره اشک از چشمان نازنین طرف بچکه!»
- اگر بهت بگویم، چه جوری خبر می دهی؟
- حالا چی هست؟
- فرض کن خبر شهادت پدر یکی از بچه ها باشد.
- بارک الله. خیلی خوبه! تا حالا همچين خبری نداده ام. خب الان می گویم. اول می روم پسرش را صدا می زنم. بعد خیلی صمیمانه می گویم: ماشاءالله به این هیکل به این درشتی! درست به بابای خدابیامرزت رفتی!... نه. اینطوری نه.
آهان فهمیدم. بهش می گویم ببخشید شما تو همسایه تان کسی دارید که باباش شهید شده باشد؟ اگر گفت نه می گویم: پس خوب شد . شما رکورددار محله شدید چون بابات شهید شده!... یا نه. می گویم شما فرزند فلان شهید نیستید؟ نه این هم خوب نیست. گفتی باید آرام آرام خبر بدم. بهش می گویم، هیچی نترس ها. یک ترکش ریز ده کیلویی خورد به گردن بابات و چهار پنج کیلویی از گردن به بالاش را برد ... یا نه ....
دیگر کلافه شدم. حسابی افتاده بود تو دنده و خلاص نمی کرد.
- آهان بهش می گویم: ببخشید پدر شما تو جبهه تشریف دارن؟ همین که گفت: آره. می گویم: پس زودتر بروید پرسنلی گردان تیز و چابک مرخصی بگیرید تا به تشیيع جنازه پدرتان برسید و بتوانید زودی برگردید به عملیات هم برسید! طاقتم طاق شد. دلم لرزید. چه راحت و سرخوش بود. کاش من جاش بودم. بغض کردم و پرده اشکی جلوی چشمانم کشیده شد. قاسم خندید و گفت: «نکنه می خوای خبر شهادت پدر خودت را به خودت بگی؟! اینکه دیگه گریه نداره. اگر دلت می خواد خودم بهت خبر بدم!» قه قه خندید. دستش را تو دستانم گرفتم. دست من سرد بود و دست او گرم و زنده. کم کم خنده اش را خورد. بعد گفت: «چی شده؟» نفس تازه کردم و گفتم: «می خواستم بپرسم پدرت جبهه اس؟!» لبخند رو صورتش یخ زد. چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردیم. کم کم حالش عادی شد تکه سنگی برداشت و پرت کرد تو رودخانه. موج درست شد. گفت: «پس خیاط هم افتاد تو کوزه!» صدایش رگه دار شده بود. گفت: «اما اینجا را زدید به خاکریز. من مرخصی نمی روم. دست راستش بر سر من.» و آرام لبخند زد. چه دل بزرگی داشت این قاسم
تو زنده ای:
اما بازگشتی نیست.صدایت خاموش شده خونت بر خاک ریخته شده .اما تو زنده ای و من این را از یاد نمیبرمکه هر خاکی گل دهد تقدیس خا طره توست هر خونی جاری شود نام تو دارد.با هر قطره از خون شهید گلی میروید که بر برگ آن الله اکبر نوشته شده است .
ای مرد رئوف و مهربان که چهره بشاش و خندان تو در خاطر همه به یادگار مانده است .
تو خونت را مبه معبود هدیه کردی و قسم خوردی که جز آن متاعی نداری . از معشوقت خواستی که تو رتا تکه تکه بپذیرد . تو با خدایت معامله کردی که در برابر تکه تکه شدن گناهانت را بیا مرزد . او توبه تو را پذیرفت و چه زود تو را به سوی خویش فرا خواند . حسین تو را طلبید تا به دیدارش بروی برای تو شیرین ترین مرگ شهادت بود و چه زیبا با خدا عهد بستی که لحظه ای سنگر را خالی نگذاری.
یقین میدانم شهیدی که در خاک رفت گلی بود پاک آمد و پاک رفت . تو با همان احساسات پاکت خدای مهربان را سپاس گفتی که تو را به مکان مقدس و به آن سر زمین ملکوتی فرا خوانده است . تو در مناجات از خدا خواسته بودی که تو را از این دنیای فانی نجات دهد و خدا هم به عهدی که با تو بسته وفا کرد
بی آبرو کردن مومن جزایی سخت را در دنیا و آخرت دارد
اللهم انا نشكو اليك فقد نبينا و قله عددنا...
چگونه ميتوانم گلايه خويش را پنهان نموده و بغض خود را در گلو فرو خورم و در سكوت غريبانه، آبروداري كنم تا مبادا گردي به داماني بنشيند؟! چگونه در شهر شلوغي كه بزدلان هم، هفتتيركش شدهاند، از سر بالا رفتن آبها و ابوعطا خواندن قورباغهها، سخن بگويم؟ چگونه از آنان كه طلبكار عمر خضر و ملك اسكندرند، بخواهم كه نزاع بر سر دنياي دون نكنند و چگونه به خوابزدهها
خيانت قصه تلخي است، اما از كه مينالم
خودم پرورده بودم در حواريون، يهودا را
آي جماعت! نگار ما اوست كه.. لا لعطائه مانع... (هيچ كسي را توانايي مقابله با عطاياي او نيست) تعز من تشاء و تذل من تشاء .. (هركه را خواهد عزيز خلق و هركه را خواهد ذليل كند) آي خلايق! يار ما هموست كه حتي اطفال در رحم مادران را نيز مورد رحمت قرار ميدهد! دلدار ما اوست كه كرامت بيحد و حصرش، سايه امنيتي بر «مستوحشين في الظلم» است... چگونه از دلبر خود با شما بگويم، در حالي كه هنوز در اول شب پياله به دستي، كار ما به بدمستي كشيده است...!
*****
1ـ ميدانيد، وقتي انسان خود را جدي بگيرد، بسيار مضحك ميشود! و چقدر امروزه بوزينههاي مضحك زياد شدهاند! جدي گرفتن خود، به معناي قائل شدن حرمتي ويژه براي خود است و هركه در مقابل «الله و آلالله» حرمتي ويژه براي خويش قايل باشد، به «بوزينهاي مضحك» مسخ ميگردد!!
2ـ ندانسته و نشناخته و خام، وارد اين طريق ملامتخيز و دشمنساز نشديم كه فرمود:
غير ناكامي در اين ره كام نيست*** راه عشق است اين ره حمام نيست!
كار ما از ابتدا عزم بلند براي مردانه ماندن بود و زنانه سوختن! كه فرمودند:
مردانه ساختيم و زنانه فروختيم *** رو رو زنانهساز كه مردانه ميخرند!
اما «كلّ يعمل بشاكلته» خدا، توليدكننده انبوهساز نبوده است، بلكه براي هر تنابندهاي، پروندهاي از بلايا و فتن و محدوديتها و ظرايف باز شده است و ما نيز در اين بار عام، بر طينت خداداده قائليم:
مه فشاند نور و سگ عوعو كند *** هر كسي بر طينت خود رو كند
3ـ «قاسطين» كه بودند؟ «قاسطين» آن زمره اهل ادعايي هستند كه با شعار «قسط و عدل» به جنگ علي(ع)؛ يعني تنديس «قسط و عدل» آمده بودند! «كله حق يراد بها الباطل» شعار «قسط و عدل» دادن در مقابل علي، مانند قرآنهايي است كه روي نيزه رفته بود تا مانع پيشروي سپاه حق گردد... گفت: ميتوان در كاسه سر يك مجسمه زيبا آب نوشيد ولي بايد توجه داشت كه آن مجسمه براي اين كار ساخته نشده است! اين ظاهرسازيهاي مردمفريبانه در دلهايي اثر ميكند كه فاقد بصيرت و معرفت باشد... آري، نادان هميشه نادانتر از خود را مييابد تا تحسينش كند... !
4ـ (به نقل از كتاب «نكتههاي ناب» از آيتالله العظمي بهجت، ص 78): معاويه (عليه الهاويه) با رايزني و مشاوره عمروعاص بدين نتيجه رسيد كه راه مقابله با علي(ع) آن است كه از رؤساي قبليهها بخواهد كاري براي خونخواهي عثمان در مقابل علي بكنند... چندي پس از اين درخواست، پيدرپي براي از بين رفتن «فرصت فكر» آدمهاي مختلفي به دنبال آن رؤساي قبايل فرستاد تا مجال دقت و تفكر نيابند... و شد آنچه نبايد ميشد و دست آخر رؤساي قبايل هم خونخواه عثمان از علي شدند... «فرصت تفكر»...! امواج شايعه، سياهنمايي، دشمني و كينهورزي، پشت به پشت هم، چنان به صخرههاي مستحكم قلوب مخاطبين ميخورد كه ديگر «فرصت تفكر» باقي نماند... امروزه لجنپراكني عليه اينجانب «رضا هلالي» براي عدهاي نابخرد و غفلتزده، چنان موضوعيت و اهميتي يافته است كه هر روز يا خالق يا مشتري جديدترين اخبار كذب، آلوده و موهن در مورد حقير هستند و چنان در اين طريق پا به ركابند كه «فرصت فكر» از مستمعين بيرنگ و رياي محافل گرفته ميشود... فاجعه آنجاست كه هرزهبافهاي شارلاتان بيتقوا و دودوزهبازهاي هفتخط بيمرام و اپوزيسيونهاي ضد ولايت مجهولالهويه و هزاررنگهاي ظاهرالصلاح سالوس و محتسبهاي مدرن شكمباره و تردامن، همه و همه دست به دست هم دادهاند تا ديگر نغمه روحبخش روضههاي سيدالشهدا(ع) به گوش جوانان شيفته نرسد... (عجيب نيست! چراكه دشمني با آلالله و مواليان آلالله، ساخته و پرداخته نطفه مال حرام است) كار به جايي رسيده است كه اگر بدانند «فلاني» خائن مخنث و بيرگ است و يا منافق مرتد و سيبزميني بياعتقاد است، در امنيت كامل به سر خواهد برد، اما كافيست كه «شيطانكي» بفهمد كه «تو» دوستدار آل بيت رسولاللهي ... ديگر فاتحه امنيت و رفاه و آزادي و... را بايد خواند!! (عجيب نيست! چرا كه شيطان سوگند خورده است كه دست از سر مواليان آلالله برندارد). كار به جايي رسيده است كه اين بيمرامهاي نامرد، براي خاموش كردن چراغ محبت آلالله، به بيآبرو كردن نواميس و انتشار اكاذيب و پخش تصاوير خانوادگي (در تيراژهاي فراوان) و شايعهپراكنيهاي عجيب و غريب و... ميپردازند. (عجيب نيست! چراكه مظلوميت و غربت در ذات شيعگي است)
5ـ چه بسيار حماقتهايي كه عدهاي ميكنند تا احمق شمرده نشوند! بنگريد كه در مواجهه با اين تخريبها و ترور شخصيتها، مخاطبها چگونه موضعي ميگيرند. عدهاي عليالاصول، نقش اين رسواييها را به ديوار ميكوبند و از ريشه، منكر وجود هرگونه پليدي ميشوند... (كه به پاي اعتمادشان، بوسه ميزنم) و عدهاي به جستجوي حق برميخيزند و اگر حق را هر جا يافتند، خاشعند... (من طلبني بالحق وجدني) و اما عدهاي ديگر... و اما، زخم زبان... و اما غيبت، تهمت... و اما...
دل را اگر ز درد به جان آورد كسي *** بهتر كه درد دل به زبان آورد كسي
چگونه با اين همه ملامت ناصحانه ميتوان كنار آمد؟ چگونه با انسانهاي وارونه ميتوان ساخت؟ وقتي «برير» در مقابل بيادبي «ابوحرب سبيعي» (دلقك بدكاره و بذلهگوي يزيد) ايستاد و محكومش كرد، ابوحرب سبيعي گفت: راست ميگويي! اقرار ميكنم به پاكي شما و آلودگي خود! از او پرسيدند: چرا دست از باطل برنميداري؟ گفت: اگر من به سوي حق بيايم، كشته ميشوم، پس چه كسي بر سر سفره شراب با يزيد همپياله شود؟!) چگونه ميتوان با انسانهاي وارونه كه همپيالگي با يزيد را به «حق» ترجيح ميدهند، ساخت؟!
اما، خوب ميدانم كه اگر محبت حقيقي به ساحت بيبي فاطمه زهرا ـ سلامالله عليها ـ باشد، طلسم شكن تمام فتنهها در دست شماست. (ديديد كه فاطمه براي «حر» هم مادري كرد، محبت فاطمه(س)، كاري كرد كه ميان شلوغي سرسامآور بيخردان بيحيا و در ميان هياهوي گيجكننده و غيرقابل تحمل منازل بين راه، حر صداي حق را شنيد...) آري، فاطمه ـ سلامالله عليها ـ براي «حر» هم مادري كرد كه مولا فرمود: هرچيز محتاج عقل است و عقل محتاج ادب!
و مگر نبود آنكه يكي از قتله ابالفضل العباس كه در كوفه فرياد ميزد و خود را كتك ميزد كه آي مردم! جوان ماهرويي را كشتم كه ميان چشمانش نور سجده بود! آري او نميدانست كه مظهر هوالعزيز چه بر دوش نبي باشد چه زير سم ستوران، عزيز است «و خيليها نميدانند كه با خداداده نميتوان ستيز كرد كه خداداده را خدا داده». آري عزيز خدا حسين ـ عليهالسلام ـ هنگامي كه با بيعتشكني كوفيان روبهرو شد ـ در همان راه مكه تا كربلا ـ با آن شهامت توحيدي فرمود: سيغني الله عنكم!! خدا مرا از شما بينياز گرداند... «و ديديد چگونه حسين ـ عليهالسلام ـ عزيز خدا از همه هستي بينياز شد».
گر فروتر نشست خاقاني *** چه كند روزگار بيادب است
قل هو الله نيز در قرآن *** زير تبت يدا ابيلهب است
شما علف هرزه را هر جايي ميتوانيد ببينيد، اما طلا، پشت ويترين است و داخل گنجينهها!
6ـ آيا كافي نيست؟ چقدر بايد تحمل كرد كه هر خس و خاشاك بيقحر و جاهي به بياعتبار كردن گلهاي محمدي بپردازد؟ الهي الي من تكلني؟ مگر نفرمود اگر كسي آبروي مؤمني را ببرد، خدا آبرويش را در خلوت خانهاش ميبرد! آيا كافي نيست كه كه حرمت مؤمن را از خانه خدا بالاتر ميدانند! حالا كه تيغ تيز و براني در كف اختيارت افتاده است، بهتر آن است كه از ريختن خون مظلومان و بيچارگان بپرهيزيد كه امام سجاد ـ عليهالسلام ـ فرمودند: زنهار! بر كسي كه ياوري جز خدا ندارد، ستم نكنيد!! آيا دليل جديدي براي رد كردن خدا و رد قيامت پيدا شده است كه ديگر واهمه از مكافات و بيم از جزاي الهي و هراس از تيغ عباسبنعلي ـ عليهالسلام ـ نميكنيد؟ به راستي چه شده است؟ به آن هنگامي كه گردوغبارها بنشيند، بينديشيد كه چگونه رو در روي حقايق خواهيد ايستاد با اين دل شكستنها! كه ملائكه، من و شما را مخاطب ميكند: لدو للموت و ابنو اللخراب (بزاييد براي مردن و بسازيد براي خراب شدن) ما كه اطمينان داريم دنياي ما روزي شروع خواهد شد كه بقيهالله الاعظم، صاحب العصر و الزمان ـ عجلالله تعالي فرجه الشريف ـ ذوالفقار ظهور را در كف بگيرند... شما منتظر باشيد و ما نيز منتظريم!
7ـ قدما گفتهاند كه قطرهاي عسل بيش از جامي زهر مگس به سوي خود جلب ميكند. هيچكس در طريق سلوك الي الله نميتواند مدعي باشد كه نظر من، رفتار من، و سخن من، صحيحترين و كاملترين است، اما يكي از نشانههاي شيريني و جذابيت محافل سيدالشهدا ـ عليهالسلام ـ همين است كه مگسهاي حرفهاي ميل به دستدرازي به حاصل رنج آلالله ميكنند... بماند! بگذار و بگذر! مگر نه اين است كه كشف ستر و سر مؤمنين حرام ابدي است؟! مگر نه اين است كه رعايت حرمت و وجهه و شخصيت نوكران اهلالبيت، واجب عيني براي همه هستي است! تمام هستي؛ شيعيان مولا اميرالمؤمنيناند و مسخر محبان حضرتش! ميداني كه ربا در حكم جنگ با خداست و از آن بالاتر اينكه معصوم ميفرمايد: يك درهم ربا از 36 زنا بالاتر است و بردن آبروي مؤمن از ربا بالاتر!! مگر نخواندهايد در اصول كافي، جلد 2، كتاب ايمان و كفر كه اول مرتبه كفر، آن است كه شخصي بشنود از برادر ديني خود كلمهاي را و حفظ كند آن را و بخواهد مفتضح كند او را به واسطه آن كلمه!!
پشت دين و مگر دينداران را خباثت منافقين خم نموده است و به قول بزرگي، كافر كسي است كه حقپوشي ميكند! خدا محبت كردن مردم به عيبجويان و عيبسازان را حرام كرده است (غررالحكم صفحه 683).
مكن به نامه سياهي ملامت من مست
كه آگه است كه تقدير بر سرش چه نوشت (حافظ)
كاش حاسدان و معانداني كه چشم ديدن ما را در صفوف مستحكم انقلاب و خط ولايت ندارند، به قدر ذرهاي فتوت و جوانمردي داشتند تا به جاي توطئه و جوسازي و تهمت زدن، به عيوب خود مشغول ميشدند كه فرمود طوبي لمن شغل عيبه عن عيوب الناس ... .
8ـ سؤال تكراري هر كس كه به آيه 6 سوره لقمان رجوع نموده اين است؛ لهو الحديث چيست؟ چرا اين گروههاي مافيايي و بنگاههاي حاشيهسازي و غبارپراكني به طور حرفهاي و سازمانيافته مشغول لهوالحديثند؟ «لهوالحديث» همان است كه اينان براي فروش و آب كردن و غالب كردن محصولات بنجل و فاسد و بيمشتري خود انجام ميدهند... سفيانيان عصر حاضر كه اغلب يادآور ابوموسي اشعري و عمروعاصهاي مدرن هستند، به چه مجوزي، مجاز به هياهو و دروغگويي عليه اينجانب و هيأتالرضا(ع) هستند؟ چرا قوه قضائيه، نهادهاي امنيتي و اطلاعاتي و فرهنگي و علمي و حوزوي چارهانديشي نميكنند؟
9ـ همه آناني كه در جريان فتنهسازيهاي اين بيهنران هستند، ميدانند كه خاصيت اصلي و اوليه و نهايي اين حاشيهسازيها، بيهودگي است. هياهو براي هيچ! هدف بطلانسرايي اين شيطانكهاي موجه و غيرموجه سوءاستفاده از جهل و بيخبري عوامالناس است و مادر اين كينهورزيها اغلب حسد است و عجب! اميرالمؤمنين فرمودند: هرچه انسان را از ياد خدا غافل كند، در حكم قمار است و خوب ميدانم كه اين «قماربازهاي بيتقوا» به هر حيلهاي دست ميزنند تا شايد از آب گلآلود، ماهي بگيرند... ولي هيهات! زيرا به همان صورت توهينآوري كه منافقان كورباطن به دوستان اهلالبيت حملهور ميشوند، حق نيز با اهانت خوارشان ميكند... اولئك لهم عذاب مهين (انشاءالله).
10ـ اميدوارم آنان كه حتي پردهدريها را به نهايت رساندهاند و به اينجانب (به عنوان يك شهروند و نه يك نوكر آستان اميرالمؤمنين) و به همسر شرعي و قانوني اينجانب نيز رحم نكردهاند، جواب روشني از جانب آلالله بگيرند كه به غير از اهل بيت، پناهي ندارم و به غير از خداي آلالله، منتقمي نميبينم. فاغث يا غياث المستغيثين!
11ـ ابراهيم بن طلحه در شام در ميان هلهله مردم پرسيد: يا عليابنالحسين(ع)، من غلب؟ چه كسي در اين جنگ پيروز شد؟ امام سجاد(ع) نگاهي كردند و فرمودند: اگر ميخواهي بداني چه كسي در اين جنگ پيروز شده است، آن هنگام كه وقت نماز شد، اذان و اقامه بگو! (كنايه از اينكه: نام كه را خواهي برد؟ آيا جز نام جد ما رسولالله؟!) و اين سخن ماست: كه پيروز جنگهايي كه از عاشورا تا قيامت برقرار است، جز حسينيان، كسي نخواهد بود!
بياييد و مردمي كه در هيأتالرضا به حرمت نام سيدالشهدا(ع)، هروله و بيقراري ميكنند، ببينيد تا بدانيد پيروز اين جنگ كيست؟
12ـ به عنوان سرباز جان بر كف ولايت، گلايهها و درددلهايم را در سينه نگه ميدارم تا آن لحظهاي كه به حضور پير و مرادمان، نايب امام، حضرت آيتالله العظمي خامنهاي ـ مد ظله العالي ـ برسم كه معتقدم ساحل امن ولايت، دلهاي ناآرام ما را، اطمينان خواهد بخشيد. هرچند:
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
تمام مجالس ما، در حكم بيعت با ولي فقيه و انقلاب و خميني كبير است و لاغير!
13ـ همه حرفهاي تو دلم فقط اينها كه با تو گفتم نيست
گاه چندين هزار جمله هنوز همه حرفهاي آدم نيست
14ـ اللهم عجل لوليك الفرج
الاغ های جنگجو
الاغ های جنگ جو
در سنگر مسئولین یکی از تیپ ها صدا به صدا نمی رسید. هر کس چیزی می گفت و می خواست طرف صحبتش را متقاعد کند. اما مگر می شد؟ ساز خودش را می زد و میخواست حرفش را به کرسی بنشاند:
- باید زودتر از اینجا حمله کنیم!
- چه می گویی با کدام نیرو و مهمات؟
- بهتر نیست عقب نشینی کنیم؟ زمین می دهیم زمان می گیریم.
- تو هم که حرف های بی صدر را می زنی. نکند راست راستی باورت شده که او از جنگ سر در می آورد و برای خودش کسی است؟
- پس چه کنیم؟ وایسیم عراقی ها بیایند برایمان نقشه و طرح عملیات بریزند؟
هیچکس عقلش به جایی قد نمی داد. خبر رسیده بود که عراقی ها قصد دارند از یک محور حمله کنند و این قضیه جدی است. آن زمان بنی صدر هم رئیس جمهور و هم فرمانده کل قوا بود و از تصدیق سر نامبارک او ایرانی ها فقط شکست خورده بودند. حالا که بسیجی ها پا جلو گذاشته بودند و کم کم جنگ داشت به سود ایران ورق می خورد، این خبر آمده بود. آخر سر جوانی که تا آن زمان ساکت بود گفت: « اگر اجازه بدهید من راه حلی دارم!» یک هو همه ساکت شدند و نگاه ها به او دوخته شد. جوان گفت: «درست است که ما نیرو و مهمات زیادی نداریم. اما مین های ضد تانک زیادی داریم که از عراقی ها غنیمت گرفته ایم. سر راه تانک هایشان مین کار میگذاریم و پیش روی شان را سد می کنیم تا ان شاءالله نیروی کمکی برسد.» به به و چه چه بلند شد و جوان مأمور شد تا با نیروهای تخریبچی کارش را شروع کند. صفر نیم نگاهی به الاغ ها کرد و گفت: «اگر توان بردن ده ها مین را دارای بسم الله.» صفر گفت: «من نوکر خودت و الاغت هم هستم!» دور و بریها خندیدند. اکبر و نیروهایش در نیمه های شب افسار الاغ های حامل مین را گرفتند و راه افتادند.
ساعتی بعد آنها عرق ریزان زمین را می کندند و مین کار می گذاشتند. ناگهان یکی از الاغ ها فین فین کرد و آواز گوش خراشش در دشت شبزده پیچید:
- عر! عر! عر!
صفر فریاد زد: « جان تان را بردارید فرار کنید!» حالا، دیگر همه الاغ ها عر عر می کردند و یک ارکستر درست و حسابی راه انداخته بودند. از طرف عراقی ها ، باران گلوله و خمپاره باریدن گرفت. وقتی اکبر و دوستانش به خط خودی رسیدند، هنوز صدای عرعر از لابه لای انفجارها به گوش می رسید.
در سنگر فرماندهان تیپ همه از خوشحالی یکدیگر را می بوسیدند و به اکبر به خاطر درایت و هوشش آفرین می گفتند. چند روزی بود که خبری از عراقی ها نشده بود. صبح همان روز یکی از عراقی ها به ایران پناهنده شد و گفته بود که وقتی یکی از الاغ ها با دها مین به قرارگاه آنها آمده، فرماندهان عراقی ترسیده اند و گفته اند که ایرانی ها حتماً آماده و حاضر به نبردند و آن قدر مهمات زیاد آورده اند که حتی الاغ هایشان را مین گذاری کرده اند! و از حمله صرف نظر کرده اند
مداحی
از زبان خود ایشان:
معرفی ایشان:
نامم عبدالرضا و شهرتم هلالی جهازی است
اصالتا خرمشهری هستم ( یعنی پدر و مادرم اهل خرمشهر اند ) در بندر عباس به دنیا آمدم.
بزرگ شده تهران محله مجیدیه ام . متولد 12/6/1360 صاده از تهران ودر حال حاضر دانشجوی
رشته حقوق و افتخار خدمت در سپاه پاسداران را دارم . در سال 1379 ازدواج نموده ودارای یک
دختر هشت ماهه به نام فاطمه ام که در ایام شهادت بیبی دو عالم حضرت زهرا (س) به دنیا امد
از اساتید ایشان:
از نوجوانی یعنی 14-15 سالگی در مجالس حاج منصور ارضی شرکت کردم و آداب مداحی را
در این جلسات آموختم . الان هم اگر چیزی دارم از نفسهای گم ایشان بوده و هست و افتخار
شرکت در جلسات حاج سعید حدادیان را دارم .
نوع سبکها :
بنده نوع سبکهایم را قبل از اینکه در هیئت اجرا کنم اول برای خود زمزمه میکنم اگر در خودم
تا ثیر گذاشت و اشکی پدید آمد با اساتید در میان میگزارم و تا ثیر آن را جویا میشوم و اگر
تاثیرات مشترک بود و اتفاق نظر بود سپس با توکل بر خداوند متعال و استمداد از خود اهل بیت
(ع) آن را اجرا میکنم .
خواهرم
خواهرم :
در خیابان چهره آرایی نکن از جوانان سلب آسایش نکن
زلف خود از روسری بیرون مریز در مسیر چشمها افسون مریز
یاد کن ازآتش روز معاد طره گیسو مده در دست باد
خواهرم دیگر تو کودک نیستی فاش تر گویم عروسک نیستی
خواهرم ای دختر ایران زمین یک نظر عکس شهیدان را ببین
خواهرم این لباس تنگ چیست؟ پوشش چسبان رنگارنگ چیست؟
خواهرم اینقدر طنازی مکن با اصول شرع لجبازی نکن
در امور خویش سر گردان مشو نو عروس چشم نا مردان مشو
سبز
تصوير سپيده را كشيدي آن روز طومار شب سيه دريدي آن روز
در كالبد خسته ما منتظران با آمدن روح دميدي آن روز
«خميني» كلمه زيباي عصر، واژة مقدسي كه ميليون ها قلب پاك و عشق
خالص را بدنبال خود كشيده است.
او كه از پلة هيچ كاخي بالا نرفت و به سلام هيچ ستمگري پاسخ نداد
.
سيد سبز، سالار سپيد عشق . . . او كه در قلب مردم جاي دارد و بر دلهاي
مردم حاكميت مي كند.
السلام عليك يا روح الله
سلام بر خامنه اي ، سيادت پر شكوه ملت ما بر مقدرات فردا. سلام بر
خامنه اي خلاصة خميني
عنوان خبر :انفجار و هتك حرمت
عمق فاجعه: بسيار دردناك
مكان انفجار: حرم مطهر مفسران وحي، دوامام صابر، عسگريين عليهماالسلام
آثار انفجار: تخريب قبري منوره و مقدسهي آن دو امام بزرگوار
زمان حادثه: در ايام عزاداري سالار شهيدان ابا عبدالله الحسين (ع) و در زمان اهانت دنياي كفر و ظلم به رسول خدا(ص)
مقتولان حادثه: دوستداران اهل بيت عليهمالسلام
جرم مقتولان: پيروي از ولايت آل البيت عليهمالسلام
صاحب اصلي عزا: يوسف زهرا، قطب عالم امكان، حضرت بقيتالله ارواحالعالمين له الفدا
سابقه تاريخي حادثه: اباء و اجداد خبيث آنان مكرر در مكرر چنين فجايعي رادر طول تاريخ آفريدند.
عاملان حادثه: سازمانهاي اطلاعاتي اشغالگران عراق و صهيونيستها،گروهي خوارج پيشه، دشمنان حقيقي دين، ،فرزندان جنگهاي صليبي گذشته، دست پرورده هاي استعمار
اهداف حادثه: خاموش كردن نور خدا، تفرقه افكني ميان مسلمانان،جلوگيري از تشكيل دولت اسلامي در عراق
آثار اين فاجعه: اين گونه اعمال جز راسختر شدن ايمان مومنين و وحدت صفوف آنان حاصل ديگري براي دشمنان در پي نخواهد داشت. روز به روز محبت و اعتقاد به صاحبان نوراني اين اعتاب مقدسه افزون مي گردد.
وظيفه ما: پيروي از اهل بيت عصمت و طهارت (ع)، محكوم كردن، رساندن انزجار خود به گوش جهانيان ، دفاع از مظلوميت اهل بيت (ع) با پيروي از مرجعيت ديني
عاقبت مجرمان حادثه: (( و سيعلم الذين ظلموا اي منقلب ينقلبون))
يادته
يادته سوار قايق شديم قايقي كه سوراخ شد وسط دريا
ترسيدي غرق بشيم و من همه ي آبها رو خوردم







